سایت جدید نیکی های کوچک

 

 دوستان و همراهان گرامی "نیکی های کوچک" به اطلاع شما میرسانیم که وب سایت جدید گروه مدتي است راه اندازی شده است.

لطفا از سایت جدید بازدید فرمایید و نظرات خود را با ما در میان بگذارید.

WWW.NIKIHA.ORG

داستان



 تو نیکی می کن و در دجله انداز

مثل بالا نیم بیت یا مصرعی از بیت‎های روان و رسای شیخ سعدی شیرازی است که در برخی از نسخه بدل‎ها به گونه‎ی «تونیکویی کن و در دجله انداز» نیز آمده است. شهرت این بیت در میان مردم تا به حدی است که نیاز به توضیح و تعبیر ندارد و در آن به یک نکته‎ی اخلاقی و همچنان اسلامی تأکید شده است و آن پیشه کردن نیکی و دستگیری از بینوایان و درماندگان است. آیت‎های صریح قرآن کریم و حدیث‎های مکرر پیامبر اسلام (ص) و رفتار و گفتار آن بزرگوار همه بر این نکته استوار است و آن را یک اصل و فریضه‎ی ایمانی و وجدانی می‎داند؛ همچنان کمک و یاری کردن جزء ارزش‎های تاریخی و فرهنگی بشر است و در این کار همه‎ی ادیان متفق الرأی هستند که مستمندان و درویشان جامعه بر سرمایه داران و دولتمندان، حق بزرگی دارند که در وقت نیاز باید به کمک آنان بشتابند. اما در ضرب المثل بالا، مطلب این است که سعدی اهل شیراز بود و دجله دریایی است در بغداد که این بیت با آن پیوند دارد؛ چه حادثه و مناسبتی نیکوکاری را با نام این دریا گره زده است. از آنچه نویسندگان گذشته پیرامون این ضرب المثل نوشته‎اند دانسته می‎شود که حکایت زیر با دریای دجله و این بیت سعدی رابطه دارد:

گویند المتوکل بالله خلیفه‎ی بیدادگر و ستم‎پیشه‎ی عباسی، که در دشمنی با خاندان بنی هاشم زبانزد خاص و عام است، از جهت اخلاقی مردی عیاش و شهوت‎پرست بود و به جوانان زیباروی و خوش‎منظر نیز دلبستگی فراوان داشت. یکی از جوانان خوش‎سیمایی که بیش از دیگران مورد علاقه و توجه خلیفه قرار گرفت «فتح» نام داشت. خلیفه دستور داد تمام فنون و مهارت‎های آن زمان را، که شامل سوارکاری، تیراندازی و شمشیربازی است، به وی آموختند و در همه‎ی این فن‎ها استاد گردید تا این‎که نوبت آب‎بازی رسید.

روزی از روزها که در دریای دجله، به «فتح» آب‎بازی می‎آموختند، از اتفاق بد، موج بزرگی از روی دریا بالا شد و جوان را در کام خود فرو برد. آب‎بازان و شناگران زیادی خود را به دریای دجله انداختند و همه‎ی جاهای این دریای بزرگ را جستجو کردند اما نشانی از «فتح» نیافتند. زمانی که خبر به متوکل خلیفه رسید چنان پریشان خاطر شد که به گوشه‎گیری پرداخت و با همه قطع علاقه کرد. خلیفه در همان حال سوگند بزرگ یاد کرد که تا مرده‎ی وی را نبیند غذا نخواهد خورد و در ضمن فرمان داد که هرکس زنده یا مرده‎ی «فتح» را بیابد جایزه‎ی هنگفتی به دست خواهد آورد. شناگران زیادی، از دور و نزدیک بغداد، به جست‎وجوی وی پرداختند و تا اعماق‎ دریا را تفحص کردند اما نشانی از وی نیافتند. از این واقعه زمان زیادی گذشت تا این‎که روزی مردی به بارگاه خلیفه آمد و از زنده بودن و محل اقامت فتح بشارت داد. خلیفه چنان شاد و خوشحال شد که سر تا پای آن مرد را غرق در بوسه کرد و از مال و منال فراوان برخوردارش ساخت. زمانی‎که محبوب خلیفه را به حضورش آوردند چگونگی قضیه را از وی بازپرسید. فتح در حالی‎که از خوشحالی در پوست نمی‎گنجید، بدین‎گونه پاسخ داد: هنگامی که آن موج بزرگ مرا برداشت تا مدتی در زیر آب غوطه می‎خوردم و از این سو بدان سو می‎افتیدم. آشنایی اندک با آب‎بازی مرا کمک کرد تا گاهی در روی آب و زمانی در زیر آب دست و پا بزنم. در آخرین لحظه‎ها که از زندگی دست شسته بودم و تمام کوشش‎هایم به جایی نرسیده بود، ناگهان موج بزرگ دیگری مرا برداشت و تا چشم باز کردم خود را در یکی از سوراخ‎های کنار دجله دیدم. خدای را شکر گفتم که از آن دریای طوفانی و چنگال‎های بی‎رحم آب نجات یافتم. بسیار خوشحال شدم که از مرگ حتمی نجات یافتم اما در همان حال بیم از دست دادن جان به خاطر گرسنگی و نبود نان، حالتم را دگرگون ساخت. ساعت‎های زیاد را با همین بیم و نگرانی سپری کردم که ناگهان چشمم به پاره نانی افتاد که بر روی آب دریا رقص‎کنان می‎گذشت. دست دراز کردم و نان را گرفتم و خود را سیر ساختم. هفت روز به همین گونه گذشت و در این هفت روز، هر روز ده نان بر طبقی نهاده می‎آمد و من از آن نان‎ها به قدر نیاز می‎گرفتم و باقی‌‎مانده را می‎گذاشتم. در هفتمین روز بود که این مرد به قصد ماهی‎گیری به آنجا آمد و چون مرا دید با تور ماهی‎گیری‎اش بالا آورد. در ضمن باید گفته شود که بر روی پاره‎های نان همه روزه این عبارت نوشته بود: «محمد بن الحسین الاسکاف» که باید جست‎وجو شود این شخص کیست و نیتش از این کار چه بوده است. به امر خلیفه، پس از پرس‎وجوی زیاد، محمد اسکاف را در دور و بر بغداد یافتند و به وی گفتند که باید به حضور خلیفه بیاید. با مناعت نفس پاسخ داد که مرا با خلیفه کاری نیست اگر امری باشد در اجرای آن کوتاهی نخواهم کرد. موضوع را به خلیفه گزارش دادند که آن مرد به سبب آزادگی و عزت نفس، آمدن به دربار را نمی‎پذیرد و گوشه‎ی خلوت را رها نمی‎کند. خلیفه پس از شنیدن این داستان، خود به دیدار آن مرد شتافت و جویای قضیه شد. اسکافی گفت: من هر روز مقداری نان را به گرسنگان و بیچارگان انفاق می‎کردم تا با آن شکم خود و اعضای خانواده‎ی خود را سیر کنند ولی در چند روز اخیر کسی به سراغ نان نمی‎آمد و من چون آن مقدار نان را هر روزه باید انفاق می‎کردم ناچار آن را به دریا می‎ریختم تا ماهیان از آن استفاده کنند.

خلیفه وی را بیش از حد نوازش کرد و با دادن مال و منال فراوان، از وی تقدیر به عمل آورد و با زبان شوخی و مزاح به اسکاف گفت: تو نیکی را به دجله انداختی بی‎خبر از این‎که خدای بزرگ آن را در خشکی به تو باز می‎گرداند.

پس از آن این حکایت زبان زد خاص و عام شد و به عنوان ضرب المثل هم در زبان عامه‎ی مردم، به گونه‎ی «نیکی کن به دریا بینداز» و هم در ادب رسمی ما راه یافت. سعدی شیرازی با توجه به همین واقعه این چند بیت معروف را سروده است:

 

تو نیکی می‎کن و در دجله انداز

که ایزد در بیابانت دهد باز

که پیش از ما چو ما بسیار بودند

که نیک‎اندیش و بدکردار بودند

بدی کردند و نیکی با تن خویش

تو نیکوکار باش و بد میندیش

که سعدی هرچه گوید پند باشد

حریص پند دولتمند باشد



سعادت را در کجا می‌توان یافت؟

سمیناری برگزار شد و پنجاه نفر در آن حضور یافتند. سخنران به سخن گفتن مشغول بود و ناگاه سکوت کرد و به هر یک از حاضرین بادکنکی داد و تقاضا کرد با ماژیک روی آن اسم خود را بنویسند. بعد، آنها را جمع کرد و در اطاقی دیگر نهاد.

حال، از حاضرین خواست که به اطاق دیگر بروند و هر یک بادکنکی را که نامش روی آن بود بیابد. همه باید ظرف پنج دقیقه بادکنک خود را بیابند. همه دیوانه‌وار به جستجو پرداختند؛ یکدیگر را هُل می‌دادند؛ به یکدیگر برخورد میکردند و هرج و مرجی راه انداخته بودند که حدّی نداشت.

مهلت به پایان رسید و هیچکس نتوانست بادکنک خود را بیابد. بعد، از همه خواسته شد که هر یک بادکنکی را اتفاقی بردارد و آن را به کسی بدهد که نامش روی آن نوشته شده است. در کمتر از پنج دقیقه همه به بادکنک خود دست یافتند.

سخنران ادامه داده گفت، "همین اتّفاق در زندگی ما می‌افتد. همه دیوانه‌وار و آسیمه‌سر در جستجوی سعادت خویش به این سوی و آن سوی چنگ می‌اندازیم و نمی‌دانیم سعادت ما در کجا واقع شده است. سعادت ما در سعادت و مسرّت دیگران است. به یک دست سعادت آنها را به آنها بدهید و سعادت خود را از دست دیگر بگیرید. این است هدف زندگی انسان.

 

 

رستوران

چند وقت پيش با پدر و مادرم رفته بوديم رستوران كه هم آشپزخانه بود هم چند تا ميز گذاشته بود براي مشتريها. افراد زيادي اونجا نبودن ، 3نفر ما بوديم با يه زن و شوهر جوان و يه پيرزن پير مرد كه نهايتا 60-70 سالشون بود.

ما غذا مون رو سفارش داده بوديم كه يه جوان نسبتا 35 ساله اومد تو رستوران يه چند دقيقه اي گذشته بود كه اون جوانه گوشيش زنگ خورد. البته من با اينكه بهش نزديك بودم ولي صداي زنگ خوردن گوشيش رو نشنيدم، بگذريم. شروع كرد با صداي بلند صحبت كردن و بعد از اينكه صحبتش تمام شد رو كرد به همه ما ها و با خوشحالي گفت كه خدا بعد از 8 سال يه بچه بهشون داده و همينطور كه داشت از خوشحالي ذوق ميكرد روكرد به صندوق دار رستوران و گفت اين چند نفر مشتريتون مهمونه من هستن ميخوام شيرينيه بچم رو بهشون بدم؛

به همشون باقالي پلو با ماهيچه بده. خوب ما همه گيمون با تعجب و خوشحالي داشتيم بهش نگاه ميكرديم كه من از روي صندليم بلند شدم و رفتم طرفش، اول بوسش كردم و بهش تبريك گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذا مون رو سفارش داديم و مزاحم شما نميشيم، اما بلاخره با اسرار زياد پول غذاي ما و اون زن و شوهر جوان و اون پيره زن پيره مرد رو حساب كرد و با غذاي خودش كه سفارش داده بود از رستوران خارج شد.

خب اين جريان تا اين جاش معمولي و زيبا بود، اما اونجايي خيلي تعجب كردم كه ديشب با دوستام رفتيم سينما كه تو صف براي گرفتن بليط ايستاده بوديم، ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو ديدم كه با يه دختر بچه 4-5 ساله ايستاده بود تو صف. از دوستام جدا شدم و يه جوري كه متوجه من نشه نزديكش شدم و باز هم با تعجب ديدم كه دختره داره اون جوان رو بابا خطاب ميكنه!

ديگه داشتم از كنجكاوي ميمردم، دل زدم به دريا و رفتم از پشت زدم رو كتفش، به محض اينكه برگشت من رو شناخت، يه ذره رنگ و روش پريد؛ اول با هم سلام و عليك كرديم بعد من با طعنه بهش گفتم: ماشالله از 2-3 هفته پيش بچتون بدنيا اومدو بزرگم شده. همينطور كه داشتم صحبت ميكردم پريد تو حرفم گفت: داداش او جريان يه دروغ بود، يه دروغ شيرين كه خودم ميدونم و خداي خودم.

ديگه با هزار خواهشو تمنا گفت: اون روز وقتي وارد رستوران شدم دستام كثيف بود و قبل از هر كاري رفتم دستام رو شستم. همينطور كه داشتم دستام رو ميشستم صداي اون پيرمرد و پير زن رو شنيدم، البته اونا نميتونستن منو ببينن؛ كه دارن با خنده باهم صحبت ميكنن. پيرزن گفت كاشكي مي شد يكم ولخرجي كني امروز يه باقالي پلو با ماهيچه بخوريم، الان يه سال ميشه كه ماهيچه نخوردم. پير مرده در جوابش گفت: ببين آمدي نسازيها قرار شد بريم رستوران و يه سوپ بخريم و برگرديم خونه اينم فقط بخاطر اينكه حوصلت سر رفته بود. من اگه الان بخوام هم ولخرجي كنم نميتونم بخاطر اينكه 50 هزار تومان بيشتر تا سر برج برامون نمونده.

همينطور كه داشتن با هم صحبت ميكردن او كسي كه سفارش غذا رو ميگيره اومد سر ميزشون و گفت چي ميل دارين. پيرمرده هم بيدرنگ جواب داد: پسرم ما هردومون مريضيم اگه ميشه دو تا سوپ با يه دونه از اون نوناي داغتون برامون بيار.

من تو حالو هواي خودم نبودم همينطور اب باز بود و داشت هدر ميرفت. تمام بدنم سرد شده بود احساس كردم دارم ميميرم. رو كردم به اسمون و گفتم خدا شكرت فقط كمكم كن. بعد امدم بيرون يه جوري فيلم بازي كردم كه اون پير زنه بتونه يه باقالي پلو با ماهيچه بخوره همين. ازش پرسيدم كه چرا ديگه پول غذاي بقيه رو دادي ماهاكه ديگه احتياج نداشتيم؟ گفت داداشمي پول غذاي شما كه سهل بود من حاضرم دنياي خودم و بچم رو بدم ولي ابروي يه انسان رو تحقير نكنم. اين و گفت و رفت...

يادم نمياد كه باهاش خداحافظي كردم يا نه، ولي يادمه كه چند ساعت روي جدول نشسته بودم و به دروديوار نگاه ميكردم و مبهوت بودم ... واقعا راسته كه خدا از روح خودش تو بدن انسان دميده...

 

 

سوءتفاهم

ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم. یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند. سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد. وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست، احتمالا اهل ناف آفریقا (با توجه ...به قیافه‌اش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست!

بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می‌کند. اما به‌سرعت افکارش را تغییر می‌دهد و فرض را بر این می‌گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست. او حتی این را هم در نظر می‌گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذایی‌اش را ندارد. در هر حال، تصمیم می‌گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می‌دهد.

دختر اروپایی سعی می‌کند کاری کند؛ این‌که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود. به این ترتیب، مرد سالاد را می‌خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمی‌دارند، و یکی از آنها ماست را می‌خورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرم‌کننده و با مهربانی لبخند می‌زنند.

آنها ناهارشان را تمام می‌کنند. زن اروپایی بلند می‌شود تا قهوه بیاورد. و اینجاست که پشت سر مرد سیاه‌پوست، کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی می‌بیند، و ظرف غذایش را که دست‌نخورده روی میز مانده است!

 

 

مسابقه

چند سال پیش در جریان بازی های پاراالمپیک (المپیک معلولین) در شهر سیاتل آمریکا 9 نفر از شرکت کنندگان دوی 100متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند. همه این 9 نفر افرادی بودند که ما آنها را عقب مانده ذهنی و جسمی می خوانیم.

Race

آنها با شنیدن صدای تپانچه حرکت کردند. بدیهی است که آنها هرگز قادر به سریع دویدن نبودند و حتی نمی توانستند به سرعت قدم بردارند بلکه هر یک به نوبه خود با تلاش فراوان می کوشید تا مسیر مسابقه را طی کرده و برنده مدال پاراالمپیک شود ناگهان در بین راه مچ پای یکی از شرکت کنندگان پیچ خورد. این دختر یکی دو تا غلت روی زمین خورد و به گریه افتاد.

هشت نفر دیگر صدای گریه او را شنیدند، آنها ایستادند، سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند. یکی از آنها که مبتلا به سندروم داون (عقب ماندگی شدید جسمی و روانی) بود، خم شد و دختر گریان را بوسید و گفت : این دردت رو تسکین میده. سپس هر 9 نفر بازو در بازوی هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پایان رساندند. در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعیت ورزشگاه به پا خواستند و 10 دقیقه برای آنها کف زدند.

 

 قهوه مبادا

با یکی از دوستانم وارد قهوه‌خانه‌‌ای کوچک شدیم و سفارش‌ دادیم...

بسمت میزمان می‌رفتیم که دو نفر دیگر وارد قهوه‌خانه شدند...

و سفارش دادند: پنج‌تا قهوه لطفا... دوتا برای ما و سه تا هم قهوه مبادا... سفارش‌شان را حساب کردند، و دوتا قهوه‌شان را برداشتند و رفتند...

از دوستم پرسیدم: ماجرای این قهوه‌های مبادا چی بود؟

دوستم گفت: اگه کمی صبر کنی بزودی تا چند لحظه دیگه حقیقت رو می‌فهمی...

آدم‌های دیگری وارد کافه شدند... دو تا دختر آمدند، نفری یک قهوه سفارش دادند، پرداخت کردند و رفتند...

سفارش بعدی هفت‌تا قهوه بود از طرف سه تا وکیل... سه تا قهوه برای خودشان و چهارتا قهوه مبادا...

همان‌طور که به ماجرای قهوه‌های مبادا فکر می‌کردم و از هوای آفتابی و منظره‌ی زیبای میدان روبروی کافه لذت می‌بردم،

مردی با لباس‌های مندرس وارد کافه شد که بیشتر به گداها شباهت داشت... با مهربانی از قهوه‌چی پرسید: قهوه‌ی مبادا دارید؟

خیلی ساده‌ ست! مردم به جای کسانی که نمی‌توانند پول قهوه و نوشیدنی گرم بدهند، به حساب خودشان قهوه مبادا می‌خرند...

 

pending-coffee

سنت قهوه‌ی مبادا از شهرناپل ایتالیا شروع شد و کم‌کم به همه‌جای جهان سرایت کرد...

بعضی‌ جاها هست که شما نه تنها می‌توانید نوشیدنی گرم به جای کسی بخرید، بلکه می‌توانید پرداخت پول یک ساندویچ یا یک وعده غذای کامل را نیز تقبل کنید...

گاهی لازمه که ما هم کمی سخاوت بخرج بدهیم و قهوه مبادا... ساندویچ مبادا... آب میوه مبادا... لبخند مبادا... و مباداهای دیگر تقبل کنیم

که دل خیلی ها از اونا می خواد... و چشم انتظارند... که ما همت نموده و قدمی در سرزمین صورتی محبت و عشق بگذاریم ... و به موجودات زنده... و بخصوص به انسانهای امیدوار و آرزومند توجهی کنیم...

 

 

شیخ ابوالحسن خرقانی

"... نقل است روزی شیخ ابوالحسن خرقانی (از عرفای نامدار ایرانی) از نگهبان مدرسه ای که در آن به تعلیم شاگردانش می پرداخت گزارش آنروز را طلب کرد:

نگهبان: امروز خبری نبود یا شیخ. فقط حوالی ظهر ترسائی (مسیحی) گرسنه تمنای طعامی داشت که برآورده نشد.

شیخ: از چه روی او را اطعام نکردی!؟

نگهبان: به ترسایان از طعام مسلمین روا نباشد یا شیخ!

شیخ: اشتباه کردی! باید او را گرامی میداشتی و در حد توان اطعام می کردی!

شیخ بعد از این حادثه دستور داد متن ذیل را به خط درشت بر سر در مدرسه بنویسند:

 

"هـر کـه در ايـن سـرای درآمـد نـانـش دهيـد و از ايمـانـش مپـرسيـد چـه آنکـه در بـارگـاه بـاريتعـالی بـه "جـان" ارزد،

البـته کـه بر خـوان بوالعـلا بـه لقمـه "نـانـی" ارزد...!"

 

 

چقدر به یکدیگر بدهکاریم؟ 

Flower

 ایستاده‌ام توی صف ساندویچی که ناهار امروزم را سرپایی و در اسرع وقت بخورم و برگردم شرکت. از مواقعی که خوردن، فقط برای سیر شدن است و قرار نیست از آن چیزی که می‌جوی و می‌بلعی لذت ببری، از خوردن بیزارم. به اعتقاد من حتی وقتی درب باک ماشین را باز می‌کنی تا معده‌اش را از بنزین پر کنی، ماشین چنان لذتی می‌برد و چنان کیفی می‌کند که اگر می‌توانست چیزی بگوید، حداقلش یک "آخیش!" یا "به به!" بود. حالا من ایستاده‌ام توی صف ساندویچی،‌ فقط برای این که خودم را سیر کنم و بدون آخیش و به به برگردم سر کارم.

 

نوبتم که می‌شود فروشنده با لبخندی که صورتش را دوست داشتنی کرده سفارش غذا را می‌گیرد و بدون آن که قبضی دستم بدهد می‌رود سراغ نفر بعدی.می‌ایستم کنار، زیر سایه یک درخت و به جمعیتی که جلوی این اغذیه فروشی کوچک جمع شده‌اند نگاه می‌کنم، که آیا اینها هم مثل من فقط برای سیر شدن آمده‌اند یا واقعا از خوردن یک ساندویچ معمولی لذت می‌برند. آقای فروشنده خندان صدایم می‌کند و غذایم را می‌دهد، بدون آن که حرفی از پول بزند.

با عجله غذا را، سرپا و زیر همان درخت، می‌خورم. انگار که قرار است برگردم شرکت و شاتل هوا کنم، انگار که اگر چند دقیقه دیر برسم کل پروژه‌های این مملکت از خواب بیدار و بعدش به اغما می‌روند.

می‌روم روبروی آقای فروشنده خندان که در آن شلوغی فهرست غذا به همراه اضافاتی که خورده‌ام را به خاطر سپرده است. می‌شود ٧٢٠٠ تومان.

یک ١٠ هزار تومانی می‌دهم و منتظر باقی پولم می‌شوم.

٣٠٠٠ هزار تومان بر می‌گرداند. می‌گویم ٢٠٠ تومانی ندارم.

می‌گوید اندازهء ٢٠٠ تومان لبخند بزن! خنده‌ام می‌گیرد.

خنده‌اش می‌گیرد و می‌گوید: "این که بیشتر شد... حالا من ١٠٠ به شما بدهکارم!"

تشکر و خداحافظی می‌کنم و موقع رفتن با او دست می‌دهم.

انگار هنوز هم از این آدم‌ها پیدا می‌شوند، آدم‌هایی که هنوز معتقدند لبخند زدن زیبا و لبخند گرفتن ارزشمند است.

لبخند زنان دستانم را می‌کنم توی جیبم و آهسته به سمت شرکت بر می‌گردم و توی راه بازگشت آرام زیر لب می‌گویم: "آخیش! به به!"

حالا حساب کنید چقدر به هم بدهکاریم...!!؟؟

 

 


موزه صلح تهران

حاضرین در سایت

ما 21 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم