سایت جدید نیکی های کوچک

 

 دوستان و همراهان گرامی "نیکی های کوچک" به اطلاع شما میرسانیم که وب سایت جدید گروه مدتي است راه اندازی شده است.

لطفا از سایت جدید بازدید فرمایید و نظرات خود را با ما در میان بگذارید.

WWW.NIKIHA.ORG

مقالات


فیزیولوژی نیکی کردن


دلایل جامعه شناختی نیکی کردن



سخنرانی جرج ساندرز در دانشگاه سیراکیوز سال 2013

در طی سالها این نوع سخنرانی ها الگوی خاصی پیدا کرده اند و اون اینه که: پیرو پاتالهایی (مثل من) که بهترین سالهای عمرشون رو پشت سر گذاشتند و در طی سالهای عمرشون اشتباهات وحشتناکی هم مرتکب شده اند؛ توصیه های صمیمانه ایی به جوانانی (مثل شما) می دهند که بهترین سالهای عمرشون در پیش رو است.

خوب من هم سعی دارم این الگو را رعایت کنم و به آن احترام می گذارم.

یکی از کارهای خوبی که هنگام برخورد با یک فرد پیرمی تونید انجام بدید؛ البته در کنار وام گرفتن از اونها یا درخواست برای انجام یکی از اون رقصهای قدیمی و خندیدن به اونها هنگام انجام آن؛ اینه که از اونها بپرسید: "حالا که به گذشته نگاه می کنید، چه چیزی باعث افسوس شما است؟" و اونوقت است که آنها به شما خواهند گفت. البته همانطور که خود شما هم متوجه شده اید گاهی اوقات حتی بدون اینکه از اونها درخواست کنید آنها برای شما تعریف می کنند و از اون بدتر گاهی که مشخصا از اونها خواهش کرده اید براتون از زندگیشون تعریف نکنند این کار را می کنند:)

خوب بااین حساب من از چه چیزی در زندگیم افسوس می خورم؟ از اینکه گاه گاهی فقیر و بی چیز بوده ام؟ واقعا نه. از اینکه شغل های پیش پا افتاده ای داشته ام مثل کشنده سینی در دباغ خونه؟ (از من نخواهید که حتی توضیح بدم اون اصلا چی هست). نه از این هم افسوس نمی خورم. از شنا کردن با دهان باز در رودخانه ایی در سوماترا و ناگهان دیدن بیش از 300 میمون که روی یک لوله که از بالای رودخانه رد می شه نشسته اند و هر از گاهی کارخرابی می کنند؟ و بعد از اون بطور وحشتناکی مریض شدم و برای 6 ماه بعد هم هنوز حال خوبی نداشتم؟ نه از این هم خیلی افسوس نمی خورم. آیا از تحقیر شدن های گاهگاهی در زندگیم افسوس می خورم؟ مثل اون دفعه ایی که در مقابل عده زیادی تماشاچی از جمله دوست دخترم هاکی بازی می کردم و بعد از اینکه خوردم زمین و صداهای عجیب و غریبی از خودم درآورم، در حالی که چوب هاکی به سمت جمعیت پرتاب می شد (و خیلی نزدیک دوست دخترم می رفت) موفق شدم به دروازه خودمون گل بزنم!؟؟ نه واقعا از این حادثه هم افسوس نمی خورم.

اما چیزهای هم هستند که از اونها افسوس می خورم:

در کلاس هفتم بودم که شاگرد جدیدی به کلاس ما آمد. برای حفظ آبروی او اسمش را میزاریم "الن". الن دختر کوچولو و خجالتی بود. او از اون عینکهای چشم گربه ایی میزد که در اون زمانها فقط پیرزنها میزدند. هنگامی که عصبی یا نگران می شد، که تقریبا همیشه اوقات بود؛ الن عادت داشت که یک تار موی خودش رو می گرفت به دندان و شروع می کرد به جویدن آن.

آلن آمد به کلاس ما و به محله ما و تقریبا بطور کامل نادیده گرفته شد و گاهی اوقات هم آزار و اذیت می شد مثل مواردی که ازش می پرسیدند: "آیا موهات مزه خوبی هم دارن یا نه؟". من میتونستم ببینم که این موضوع باعث ناراحتی اش می شد. من هنوز نگاه او را بیاد می آورم هنگامی که این رفتار ها با او می شد: چشمهایش به پائین دوخته می شد و کمی در خود فرو می رفت گویی که در حال یادآوری موقعیتش در دنیا بود و به سختی تلاش می کرد که ناپدید شود. بعد از مدتی که در این حالت بود براه می افتاد و می رفت در حالیکه هنوز موهایش را در دهان داشت. وقتی از مدرسه میرفتم خونه راجع بهش فکر می کردم، راجع به اینکه حالا لابد مادرش ازش می پرسه: "عزیزم روز خوبی داشتی؟" و الن جواب می داد: "البته". بعد مادرش می پرسید: "آیا دوستی پیدا کردی؟" و او جواب می داد: "بله، خیلی زیاد".

بعضی وقتها هم الن رو میدیدم که به تنهایی تو حیاط داره قدم می زنه، انگار دوست نداشت که اونجا رو ترک کنه.

بعد از مدتی اونها از اونجا نقل مکان کردند. به همین سادگی. هیچ اتفاق ناگواری هم نیفتاد. هیچ پایان غم انگیزی هم نبود. یک روز او با ما بود و روز بعد نبود، همین! پایان داستان.

خوب حالا چرا من افسوس این ماجرا را می خورم؟ چرا بعد از 42 سال؟ آیا هنوز فکرم مشغول اون دختر کوچولو است؟ حقیقتش اینه که نسبت به دیگران من با او بسیار خوب رفتار می کردم. من هرگز به او کلام بدی نگفتم و حتی بعضی وقتها از او دفاعکی هم می کردم.

اما هنوز این جریان مرا آزار می دهد.

میخوام راجع به نکته ایی صحبت کنم که برایم در عین حال که واقعیته ولی کمی غیرقابل هضمه و نمی دونم راجع به این باید چکار کنم.

من در زندگیم از بیشترین چیزی که افسوس می خورم ناتوانی در مهربانی کردن هست. اون لحظاتی که انسان دیگری در مقابل من بوده و در حال رنج بردن بوده و من به سختی عکس العمل نشون دادم، اونم عکس العملی کند و با نوعی اکراه!

بزارین از زاویه دیگری به این موضوع نگاه کنیم: در زندگیتون شما چه کسی رو بیشتر و بهتر از همه بیاد می آرین و گرم ترین احساسات رو نسبت و اون دارین؟

شرط می بندم اونهایی هستند که مهربان ترین نسبت به شما بوده اند.

مهربون بودن به نظر ساده است ولی در عمل کار بسیار مشکلی است؛ من فکر می کنم بعنوان یک هدف در زندگیمون ما می تونیم خیلی مهربون تر از اینی باشیم که هستیم.

حالا سوال میلیون دلاری اینه که: مشکل کجا است؟ چرا ما نسبت به همدیگر مهربونتر نیستیم؟

اون چیزیه که من فکر می کنم اینه که:

هر کدوم از ما با یکسری سردرگمی های درونی زاده می شویم که احتمالا داروینی هستند. اینها عبارتند از این تصورات که: (1) من مرکز عالم هستی هستم (یعنی داستان زندگی من واقعا مهمترین و جالب ترین داستان است؛ بعبارتی تنها داستان دنیا است)؛ (2) من از عالم هستی جدا هستم (یک طرف امریکا است و یک طرف دیگر اونها هستند؛ اون آشغالها در استان فلان و ... بلاخره همه مردم دیگه در اینور و اونور دنیا)؛ و (3) این تصور که من ازلی هستم! (مرگ هست، درسته؛ البته که هست، ولی برای شماست نه برای من!).

خوب البته من میدونم که از نظر عقلی ما واقعا به این چیزها اعتقاد نداریم ولی در عمل و بطور ناخودآگاه با این عقاید رفتار می کنیم و در زندگی بر مبنای این اصول ارزش گذاری می کنیم و نیازهای خود و دیگران را اولویت بندی می کنیم و همه اینها برخلاف تمایل قلبی مان جهت کمتر خودخواه بودن یا اینکه لحظات حال زندگی را درک کردن یا مهربان تر بودن؛ است.

خوب حالا دومین سوال میلیون دلاری اینه که: چگونه ما میتونیم این کار رو انجام بدیم؟ چطور می تونیم مهربون تر بشیم؟ مدارای بیشتری داشته باشیم؟ کمتر خودخواه باشیم؟ بیشتر در لحظه باشیم؟ کمتر رویایی باشیم و .....؟

خوب البته سوالات خیلی خوبی هستند...!:)

من متاسفانه 3 دقیقه بیشتر از وقتم باقی نمونده.

بنابراین اجازه بدهید تنها اینو بگم که راههایی هست برای این و شما اونها رو می دونید. در زندگیتان دوره های "پرمهربانی" و "کم مهربانی" داشته اید و می دانید که چه چیزهایی شما را به کدام سمت سوق می دهد. تحصیلات خیلی خوبه؛ غرق شدن در فعالیتهای هنری، اونم خوبه؛ عبادت خوبه؛ مدیتیشن خوبه؛ یه گفتگوی دوستانه با یه دوست صمیمی هم خوبه؛ پیروی از نوعی فعالیت روحی/عرفانی هم خوبه - باور به اینکه قبل از ما آدمهای باهوش بی شماری بوده اند که سوالات مشابهی داشته اند و جواب هایی رو هم برای ما به ارث گذاشته اند.

مهربانی کار سختی است. در وهله اول خیلی رنگارنگ و قشنگ به نظر می آید ولی نهایتا گسترش پیدا میکند و وسعت می گیره و سرانجام تمام شئون زندگی فرد را دربر می گیرد؛ همه چیز را....

در این بین یک چیز به نفع ما است: بخشی از این هدف "مهربان تر شدن" بطور طبیعی در ما با افزایش سن اتفاق می افتد. این ممکنه بدلیل فرسودگی باشه که پیش می آید. ما همینطور که مسن تر می شویم به رای العین می بینیم که خودخواه بودن چقدر بی فایده است و چقدر واقعا غیر منطقی است. بتدریج با دیگران مهربان تر می شویم و در برابر خودمرکز بینی ذاتیمون می ایستیم. در زندگی مشکلات متعدد سر راهمون قرار می گیرن و دیگران به کمک ما می آیند و از ما دفاع می کنند و بتدریج ما یاد می گیریم که ما از هم جدا نیستیم و نمی خواهیم هم که از هم جدا باشیم. ما بتدریج می بینیم که نزدیکان ما و عزیزانمان از دار دنیا می روند و کم کم قانع می شویم که ما هم یک روز (بعد از هزار سال) خواهیم رفت. اکثر افراد بتدریج که سنشان بالاتر می رود مهربان تر می شوند و کمتر خودخواهی می کنند.

خوب حالا یک پیش گویی و البته آرزوی صمیمانه من برای شما اینه که: همینطور که بزرگتر می شوید خودخواهی درون شما کوچکتر شود و عشق درون شما بزرگ تر شود و به جایی برسید که تماما توسط عشق پر شوید. اگر شما دارای فرزند شوید عمیق ترین مرحله از خودگذشتگی را در زندگیتان تجربه خواهید کرد. شما واقعا دیگر به فکر خودتان نخواهید بود و فقط به فکر سودرسانی به فرزندتان خواهید بود. و این یکی از دلایلی است که والدین شما امروز خیلی خوشحال هستند. یکی از مهمترین آرزو های آنها محقق شده است و شما به موفقیت ملموسی رسیده اید که باعث بزرگی شما شده و در آینده بهتر شما از این به بعد تاثیر گذار خواهد بود.

راستی باید به شما بابت این تبریک هم بگم!:)

هنگامی که جوانیم بطور قابل فهمی مضطربیم که مثلا آیا ما واقعا میتوانیم اون کارهایی که باید انجام بدیم رو انجام بدیم. آیا می تونیم موفق بشیم؟ آیا می توانیم زندگی قابل قبول موفقیت آمیزی برای خودمان درست کنیم؟ در مورد شما؛ نسل شما خصوصا؛ ممکنه دقت کرده باشید که یک سیکل آرزومندی بوجود آمده. شما باید در دبیرستان موفق شوید به امید اینکه به یک دانشگاه خوب راه پیدا کنید؛ به امید اینکه اونجا بتونید خوب درس بخونید به امید اینکه که بعدا شغل خوبی پیدا کنید و به امید اینکه در اون شغل خوب کار کنید و ووووو....

و این البته خوبه به شرط اینکه همزمان به سمت مهربان تر شدن حرکت کنیم و در این راه باید اعتماد به نفس داشته باشیم و به خود احترام بگذاریم. سخت کوش و بلندپرواز باشیم و کاری که به عهده می گیریم به نحو احسن به انجام برسانیم. برای اینکه بهترین خودمان باشیم باید اینها را رعایت کنیم.

با تمام این حرفها باید دانست که موفقیت امر غیرقابل اعتمادی است. موفقیت به هر معنایی که آنرا بگیرید کار سختی است و چنانچه هدف دائمی شما باشد باعث سختی دائم برای شما خواهد بود (موفقیت مثل کوه می ماند که هر چه از آن بالا می روید انگار هنوز بزرگ و بزرگتر می شود) و این یعنی خطر بسیار واقعی و جدی که در آن رسیدن به موفقیت تمام هم و غم زندگی شما می شود در حالی که سوالات بزرگ زندگی برایتان بی پاسخ مانده اند.

خوب اگه بخوام در انتهای صحبتم یه توصیه بکنم اینه: بنا به گفته شخص شخیص خودم زندگی شما پروسه مهربان تر شدن تدریجی شما است بتدریج که مسن تر می شوید؛ خوب حالا که اینطوره بیاید و عجله کنید. این پروسه را تسریع کنید و همین حالا شروع کنید. در تک تک ما یک بیماری بنام "خودخواهی" وجود دارد. ولی خوشبختانه درمان آن هم موجود است. پس بیاید بطور فعال و جدی بعنوان یک بیمار مستاصل بدنبال موثرترین درمان این درد خودخواهی بگردید و آن را با پیگیری و تلاش درمان کنید.

تمام کارهای دیگرتون از جمله بلند پروازی هایتان را هم انجام بدین؛ مسافرت برین، پولدار بشین، معروف بشین، نوآوری کنید، رهبری کنید، عاشق بشین، حتی در رودخانه های بکر و وحشی شنا کنید (البته بعد از اینکه بالای سرتون نگاه کردید و مطمئن شدید آب رودخونه مزه بدی نمیده!:)- ولی همچنانکه همه این کارها را انجام میدین تا هر اندازه ایی که میتونین در جهت مهربان تر شدن هم گام بردارین. اون کارهایی رو انجام بدین که شما را متوجه می کنند به سمت دریافت جوابی برای سوالات بزرگ زندگی و از انجام کارهایی که شما را کوچیک و بی ارزش می کنند پرهیز کنید. اون قسمت نورانی و متعالی شما - یا همان روح شما - در درخشان ترین زمان خود قرار دارد. درخشان به سان درخشندگی شکسپیر؛ درخشندگی گاندی؛ یا درخشندگی مادر ترزا. خودتون رو از هر آن چیزی که شما را از این درخشندگی مرموز درونیتان دور می کند دور کنید. به آن درخشندگی باور داشته باشید و سعی کنید آن را بهتر بشناسید و بارورش کنید و میوه های شیرینش را بطور خستگی ناپذیری با دیگران قسمت کنید.

و نهایتا یه روز بعد از 80 سال زمانی که شما 100 ساله اید و من 134 دارم و هر دو خیلی مهربان و دوست داشتنی هستیم برای من یه نامه بنویسید و بگید که زندگیتون چطور بوده. امیدوارم بنویسید: "زندگی فوق العاده ایی داشتم!"

ممنون


موزه صلح تهران

حاضرین در سایت

ما 21 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم